تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

سياستمدار: كسي است كه مي تواند به شما بگويد به جهنم برويد منتها به نحوي كه شما براي اين سفر لحظه شماري كنيد.

مشاور: كسي است كه ساعت شما را از دستتان باز مي كند و بعد به شما مي گويد ساعت چند است.

حسابدار: كسي است كه قيمت هر چيز را مي داند ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند.

بانكدار: كسي است هنگامي كه هوا آفتابي است چترش را به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن را مي خواهد.

اقتصاددان: كسي است كه فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي كه ديروز پيش بيني كرده بود امروز اتفاق نيفتاد.

روزنامه نگار: كسي است كه %50 از وقتش به نگفتن چيزهايي كه مي داند مي گذرد و %50 بقيه وقتش به صحبت كردن در مورد چيزهايي كه نمي داند.

رياضيدان: مرد كوري است كه در يك اتاق تاريك بدنبال گربه سياهيه مي گردد كه آنجا نيست.

هنرمند مدرن: كسي است كه رنگ را بر روي بوم مي پاشد و با پارچه اي آن را بهم مي زند و سپس پارچه را مي فروشد.

فيلسوف: كسي است كه براي عده اي كه خوابند حرف مي زند.

روانشناس: كسي است كه از شما پول مي گيرد تا سوالاتي را بپرسد كه همسرتان مجاني از شما مي پرسد.

جامعه شناس: كسي است كه وقتي ماشين خوشگلي از خيابان رد مي شود و همه مردم به آن نگاه مي كنند، او به مردم نگاه مي كند.

برنامه نويس: كسي است كه مشكلي كه از وجودش بي خبر بوديد را به روشي كه نمي فهميد حل مي كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/11ساعت 19:35  توسط سمیه  | 

 

گرگ شنگول را خورد

گرگ

منگول را تکه تکه کرد

 بیدار باش پسرم این قصه برای نخوابیدن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 22:27  توسط سمیه  | 

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما

که کاره ما گذشته از شکایت
هنوز هم پایبندیم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو

کسی جرمی نکرده گر بما این روز ها عشقی نمیورزه
بها یی داشت این دل بیشتر ها که در این روزا نمی ارزه

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 18:27  توسط سمیه  | 

 

در این زمانه ی بی هایوهوی لال پرست

 

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 10:33  توسط سمیه  | 

هواخواه توام جانا و می​دانم که می​دانی

که هم نادیده می​بینی و هم ننوشته می​خوانی

 ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

 بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

 گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

 ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

 چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

 دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

 ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

 خیال چنبر زلفش فریبت می​دهد حافظ  

 نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 20:1  توسط سمیه  | 

به عقيدۀ ما، بشر يك ميليون اشتباه ندارد، بلكه تنها و تنها، يك اشتباه مرتكب شده است و آن اين است كه‌: هدف و ايده‌آل زندگي‌ِ خود را نمي‌داند.

زندگي‌ِ بي‌محور و فاقد اصل‌، نتيجه‌اي جز فرو رفتن در تناقضات و مبارزه با خود در بر ندارد.

 اگر يك انسان نتواند اصل تعهد را در زندگاني خويش قبول كند، مانند اين است كه نمي‌داند از كجا آمده است‌.

اعتقاد به خداوندي كه نقشي در زندگي‌ِ معتقد ندارد، اعتقاد نيست‌، بلكه نوعي از پديده‌هاي دروني است كه تشريفات رواني ناميده مي‌شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 18:47  توسط سمیه  | 

سلام

سال نو مبارک. سال خوبی و برای همه شما ارزو میکنم.

در یکی از روزهای اولیه این ماه زیبا سالگرد ازدواجم بود.

توی دوتا پست قبلی خیلی از خوانندگان فکر کردند که این مشکل برای خودم پیش اومده. برای همین فکر کردم یه عذر خواهی به همسر عزیزم بدهکار شده باشم.

این پست هم برای تشکر از ایشونه هم عذر خواهی

براي همه لحظات جادويي متشكرم !
متشكرم
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.

به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 11:28  توسط سمیه  | 

سال نو مبارک 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 18:11  توسط سمیه  | 

نمی خواستم ایندفعه هم با شعر وب و آپ کنم.

ولی اینقدر اعصابم از دست آدمای متظاهر داغونه که حد نداره.

آدماییییییی که وقتی باهاشون حرف میزنی اینقدر مظلوم و مدافع حقوق بشر مخصوصا خانوما هستند که نگو

ولیییییییییی امان از وقتی که کلید مبندازن و در منزل و باز میکنند

میشن یه برج زهر مار به تمام معنا

مگه میشه باهشون حرف زد

تازه دست بزن و کبود کردن و زبون فحش و بد وبیراه شون هم که نگو و نپرس

حالا به هم حق میدید که این شعر و بخونم و برای اپ هم ازش استفاده کنم؟!!!!!

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می​کنند

چون به خلوت می​روند آن کار دیگر می​کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می​کنند

گوییا باور نمی​دارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور می​کنند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر می​کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

می​دهند آبی که دل​ها را توانگر می​کنند

حسن بی​پایان او چندان که عاشق می​کشد

زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می​کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی

کاندر آن جا طینت آدم مخمر می​کنند

صبحدم از عرش می​آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می​کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 15:27  توسط سمیه  | 

اي بر گذشته زملموس ؛  اي داستاني
ارث اساطيري ِ ليلي  ؛  باستاني
تو جذبه ي استحالت ؛ هواي ِ رسيدن
که رو دها را ؛ به دريا شدن مي کشاني
تو شوق ِ  پر وانگي ؛ آرزوي ِ  رهائي ؛
که ؛ پيله ي اختناق ِ  مرا مي دراني
معشوقي ؛ از تيره ي منقرض گشته ي گل
با روحي از سبزه ؛ در هياًتي  ارغواني
تصوير يک بيت ؛ از دفتر ِ  شعر حافظ
مصداق ِ  يک نقش ؛ از لاي ِ اوراق ِ ماني
لحن ِ  همايوني تو ؛ حرير ِ نوازش
دستِ پرستار ِ تو ؛ مخمل ِ مهرباني
لبخند ِ دلچسب و شيرينت ؛ آميزه اي پاک
از شيطنت هاي ِ طفلي و خواب ِ جواني
اي چون افق ؛ مشترک   در ميان ِ  دو جوهر
اکنون زميني بدانم ترا ؛ آسماني ؟
اي معني ِ خواستن ؛ تا به اندازه ي اوج
گسترده ؛  نام ِ  توبا عشق ؛ تا بي زماني
فصل ِ تنت ؛ بر ورق هاي ِ  سرخ معطر
رنگين ترين ؛ فصل ِ مجموعه ي ِ زندگاني
فصلي که مي خواهيش ؛ بعدِ هر بار ؛ خواندن
بي حس ِ تکرار ِ يکبار ِ ديگر ؛ بخواني
وقتي که من ميچرانم ؛غزال ِ لبم را
گر دشت باشد تن ِ تو ؛ زهي ؛اين شباني
اکنون که بيگانگي ؛ روح  ِ شهر است و با من
تنها تو هستي ؛ که همدل شدن مي تواني
با من از اين ؛ بيش از ين بيشتر ؛همدلي کن
اي فصحت ِ صرف؛ در مبحثِ همزباني

حسين منزوي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/01ساعت 19:10  توسط سمیه  |