تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

یک وبلاگ خواندنی

شخصا از خواندن تک تک پست های این دو وبلاگ با یه نویسنده لذت بردم

لالایی برای بچه های بزرگسال

پرواز به فراسوی رویا

امیدوارم شما هم از خواندنش لذت ببرید.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/28ساعت 21:31  توسط سمیه 

با تشکر از آقا مهدی

سلام ميدوني امروز چه روزيه ؟؟؟؟؟
فكر كن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته شما كه ميدوني امروز چه روزيه ؟
ولي اين وبلاگ شما نميدونه كه امروز چه روزيه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خواب يه كم حاشيه برم شايد منظورم رو بفهمي!!!!!! نه اشتباه شد بفهمه ويلاگت بفهمه
كتاب كوير دكتر شريعتي رو كه خوندي؟؟؟؟؟؟
دكتر توي كتاب كوير از شبها كوير كلي تعريف ميكنه ،شاهراه علي رو كه يادت مياد دكتر دربارش چي ميگه؟؟؟؟؟؟؟
خوب اگه يادت نيست برات ميگم:
آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست، به ابدیت می پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"!
ولي ميدوني معلم و دوستاش بهش چي ميگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بهش ميگن:
بهش ميگن اين كهكشان راه شيريه نه شاهراه علي

ولي دكتر در جواب اين طور پاسخ ميده:
و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود
در ادامه با گذشت زمان خود دكتر هم مثل بقيه عقايدي مادي پيدا ميكنه و ديگه به آسمان نگاه نميكنه و به جاش ...

چنين بود كه هر سال يك كلاس بالا تر مي رفتم و به كوير بر مي گشتم, از آن همه زيبايي ها و لذت ها و نشئه هاي سرشار از شعر و خيال و عظمت و شكوه و ابديت پر از قدس و چهره هاي پر از ماورا’ محروم تر مي شدم, تا امسال كه رفتم ديگر سر به آسمان بر نكردم و همه چشم در زمين كه اين جا... مي توان چند حلقه چاه عميق زد و آن جا مي شود چغندر كاري كرد.
و اينچنين نگاه معنوي دكتر بعد از چند سال مادي ميشه . توي همون كوير كه به آسمون نگاه ميكرد و... حالا به زمين نگاه ميكنه و ماديات و ماديات و ماديات

كوير كه همون كوير >>>سميه كه همون سميه هست
ولي اين عقايد دكتر بود كه عوض شده بود >>>,ولي اين نگاه وبلاگه كه عوض شده
اصلا به قول خود دكتر:
ديدار ها همه بر خاك و سخن ها همه از خاك
و يا به قول وبلاگ شما كه ميگه:
گذشته ها همه بر خاك و عقايد همه از خاك
ديگه بيشتر از اين گلايه ام رو از وبلاگت طولاني تر نكم ممكنه ناراحت بشي بالاخره وبلاگ شماست
منظور از اين همه صغري كبري چيدن اين بود كه قبلا هر وقت مي اومدم وبلاگ سميه
سميه خانم در مورد نزديك ترين مراسم پيش رو يه مطلب ميگذاشت ولي حالا كه چند سالي از طول عمر اين وبلاگ ميگذره ديگه ديگه نميدونم چرا اين كارو نميكنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
درسته سميه خانم سن و سالي ازش گذشته و كلي تجربه داره ولي وبلاگش كه كم سن و سال و در پي كسب شهرت.پس اين تقصير سميه نيست تقصير وبلاگ سميه است
در هر حال اين ايام عزيز رو به شما و وبلاگ عزيزتان تسليت عرض مي نمايم

------------------------------------------------------------------------------

با تشکر فراوان از آقا مهدی

ممنون از یاد آوری بسیار بجا و مناسبتون

حرف حق جواب نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 23:48  توسط سمیه  | 

دخترک 6

صدای لرزش خفیف تلفن همراه روی میز ذهنش را به درون خانه برگرداند، سر از روی نوشته ها بلند کرد و به اطراف نگاهی انداخت. یادش نمی آمد که موبایلش را روی کدام میز گذاشته بود. خودکار را روی برگه های پیش رویش در گوشه ی میز نهار خوری رها کرد و بلند شد. به طرف صندلی های راحتی رفت و روی میز جلوی مبل را نگاهی انداخت، گوشی آنجا نبود. خم شد و رومیزی را صاف و مرتب کرد و به طرف میزهای عسلی گوشه ی اتاق چرخید، پیدایش کرد.به صفحه ی نمایش نگاهی انداخت تماس بی پاسخی نداشت. با خودش زمزمه کرد:"حتما تلفن حمید بود."

برگشت تا دوباره سر وقت نوشته اش برود، ولی چشمش به سماور برقی گوشه ی کابینت افتاد و هوس یک لیوان چای دارچینی با نبات دلش را قلقلک داد. راهش را به سمت آشپز خانه کج کرد. کمی آب به سماور اضافه کرد و روشنش کرد بعد به سمت اتاق مطالعه رفت.

وقتی داشتند این اتاق را می چیدند قرار بود اتاق کار هردو باشد، ولی واقعیت این بود که هر دو می دانستند برای نوشتن هر دویشان نیاز به فضای خالی و تنهایی داشتند و طبق قانون ناگفته ای که هر دو مراعات می کردند وقتی یکی از آنها در حال نوشتن در آن اتاق بود دیگری بساطش را بر روی میز نهار خوری پهن می کرد. به قول حمید اتاق مطالعه ی سیار، غذا هم بر روی میز کوچک چهار نفره ی داخل آشپزخانه سرو می شد.

موبایل حمید بود که روی میز عسلی کوچک کنار صندلی راحتی اتاق مطالعه داشت دیوانه وار میلرزید و اگر نرگس آن را از روی میز بر نمیداشت حتما نقش زمین شده بود.

حمید غرق در نوشتن بود. دستهایش تند تند روی ورق سفید در حال حرکت بود و از راست به چپ برگه را سیاه می کرد. چقدر وقتی اینطور غرق در نوشتن بود آرام و دوست داشتنی تر می شد.

"سلام بفرمایید؟"

"سلام خانم مقامی، خوب هستید؟ هادی محمودی هستم."

"سلام جناب دکتر محمودی بفرمایید"

" حمید خان نیست؟؟"

"شرمنده هستند ولی دارند می نویسند و  وقتی در حال نوشتن هستند.."

"بله می دونم حواسش هیچ جا نیست"

"بله، اگر موردی نداره وقتی کارشون تموم شد باهاتون تماس بگیرن؟"

"مشکلی نیست، فقط لطف کنید بهش یادآوری کنید همین امشب باهام تماس بگیره، مهم نیست اگر هم دیر وقت بود."

"بله حتما"

"متشکر.خدانگهدار"

"خدانگهدار"

به سمت اتاق مطالعه برگشت، دم درب ایستاد و نگاهی به اتاق پر از کتاب انداخت. چقدر این اتاق را با لذت چیده بودند. وقتی جهازش را آورده بودند همان اول همه ی جعبه های کتاب ها را به این اتاق آورد و دربش را بست، به همه گفت هرجا را هرطور خواستند بچینند ولی به این اتاق کاری نداشته باشند. اولین پنجشنبه جمعه بعد از ماه عسلشان تمام وقت داشتند کتاب ها در قفسه هایی که مخصوص این اتاق سفارش داده بودند می چیدند. دورتا دور اتاق پر از قفسه های رنگ روشن چوبی بود. برای وسط اتاق میزی بیضی شکل به رنگ قفسه ها سفارش داده بودند. دوتا مبل یک نفره ی راحتی با میزهای عسلی کنارشان را هم دو طرف در گذاشته بودند. از وسط سقف هم سقف کاذبی با ده لامپ هالوژنی کوچک آویزان کرده بودند. فضا و نور پردازی این اتاق آنقدر با حوصله و دقت طراحی و چیده شده بود که تقریبا هر کسی برای اولین بار به منزلشان می آمد ترجیح می داد بیشتر وقتش را در این اتاق بگذراند. تنوع موضوعی کتاب هایشان آنقدر جذابیت داشت که حتی آنهایی را که علاقه چندانی به کتاب نداشتند را مجذوب خود میکرد.

گوشی حمید را روی میز عسلی گذاشت و به آشپز خانه رفت تا شاید بتواند با چای نبات کمی او را وادار به استراحت کند. حدودا دو ساعتی بود که مداوم در حال نوشتن بود.

وقتی آرام فنجان چای نبات که همراه بخار عطر دارچین را هم در فضای اطرافش پخش میکرد را روی میز، کنارش گذاشت، حمید تازه متوجه حضور او شده بود. خودکار را روی ورق ها انداخت دست هایش را به عقب برد و کش و قوسی به بدنش داد. نگاهی به نرگس انداخت با خودش فکر کرد یعنی همیشه حاضر است اینطور من را و وضعیت اینگونه ی زندگی من را تحمل کند؟ چندین ساعت در یک اتاق بودن و نوشت، یعنی همیشه می تواند اینطور با حوصله برای آرامش و استراحت من صبوری کند؟ لبخندی زد و به چشم های قهوه ای تیره و گرمش چشم دوخت، چقدر گرم و آرامش بخش بودند، چقدر از حضور این چشم ها در زندگی اش احساس آرامش و سبکبالی  می کرد.

" دست خانم گلم درد نکنه، شرمندتم به خدا ولی وقتی شروع می کنم به نوشتن زمان از دستم در میره"

" شرمنده برای چی؟!! منم داشتم گزارشم و کامل می کردم. منم حواسم به زمان نبود ولی موبایلت داشت خودکشی میکرد"

"ای وای.کی بود حالا؟"

"دکتر محمودی. بنده خدا فکر کنم ده دوازده باری تماس گرفته بود. ظاهرا هم کار مهمی باهات داشت، چون گفت هر وقت تونستی باهاش تماس بگیری، حتی اگر نصف شب بود"

"باشه. حالا پاشو بریم روی راحتی با هم این دوتا فنجون چای دارچینی و بخوریم و اون گزارشتم بخونم ببینم موضوع اینبار ستون ثابت بانوی محترم چیه، بعد به هادی زنگ میزنم"

لبخند رضایت نرگس کمی عذاب وجدانش را کم کرده بود. باید کمی رویه زندگی مجردی اش را تغییر بدهد، هرچقدر صبوری کند او که نباید صبوری او را با ناشکری و بی ملاحظگی جواب بدهد.

 

"هادی جان سلام"

"سلام به دوست نویسنده ی عزیزم"

"خب این تعریف الان برام چقدر آب خورد؟" صدای خنده ی دو طرف توی گوشی پیچید

"هادی جان شرمنده، خودت می دونی که وقتی دارم می نویسم اصلا حواسم به هیچ جای دیگه ای نیست"

" آره بابا، باز خوبه نرگس خانم هست که حداقل آدم خیالش راحت میشه که پیغام به موقع به دستت می رسه، هزار بار دستش درد نکنه"

" آره خدا خیرش بده، من و از کلی حرف و فحش و بد و بیراه نجات داد"

"نیست که تو هم کلا زبون جواب دادن و نداری و مظلوم میشینی بقیه بهت حرف بزنن"

"حالا بی خیال گله و شکایت بگو می خوای چه زحمتی بهم بدی که یاد من افتادی؟"

"عجب آدمی هستی تو، البته این بار و زحمت برات دارم ولی بی انصاف من که همیشه احوال پرس دوستای بی معرفت هستم"

"شوخی کردم بابا. همیشه لطف داری، زحمت هم نیست هرچی باشه رحمته"

" حمید جان وقت داری یه ماه جای من بری سر کلاسام؟؟ البته فقط عمومیا"

"چطور مگه اتفاقی افتاده؟"

"مامان و باید ببرم آلمان برای جراحی. یه ماهی نیستم نمیتونم کلاسا رو همینطور ول کنم وقت جبرانی هم ندارم"

"باشه اشکالی نداره. امیدوارم با کلاسای خودم تداخل نداشته باشه. حال مادر اینقدر بد شده؟؟؟"

"نه تداخل نداره. ساعت کلاساتو چک کردم. اره حالش خیلی بده. دکترا امیدی ندارند. حتی دکترای اونجا. ولی مادر خیلی بیتابی میکنه نمیتونم دست روی دست بزارم باید براش یه کاری بکنم." با بغض ادامه داد " نمیتونم بزارم احساس کنه ولش کردم تا بره"

"هادی جان انشاالله که بهتر میشه. خوش به حالش که پسری مثل تو داره. نگران کلاس ها هم نباش. فقط فکر مادر باش"

"ممنون حمید جان انشاالله که برای خوشی هات جبران کنم. اصلا ویرایش کتاب بعدیت جبران این لطفت"

"فکر خوبیه بسیار وسوسه انگیزه تا لطفم و حروم کنم. حالا فعلا برو به مادر برس وقتی برگشی درباره ی جبرانش باهم کنار میایم"

" بازم ممنون حمید جان. فردا دم ظهر کتابارو میارم برات دانشگاه همه چیز و برات توضیح میدم."

"برای نهار منتظرتم. بیا به یاد قدیما غذای دانشگاه و باهم بخوریم"

"باشه قبول. خیلی ممنون"

"فکرشم نکن فردا میبینمت"

"تا بعد"

نفس عمیقی کشید چشم هایش را بست و خودش و روی راحتی ولو کرد. وقتی چشم باز کرد صورت خندان و چشمان متعجب نرگس لبخندی به لبش آورد.

" ادبیات؟ می خوای ادبیات تدریس کنی؟ حمید از دست تو" و زد زیر خنده.

" ده هه. کجاش خنده داره؟ مگه چیه؟ یه تجربه ی جدیده. ادبیات. ادبیات فارسی. خب قبول به شیکی جامعه شناسی ادبیات یا نظریات یا روش نیست ولی خب بدم نیست"

نرگس که از طرز برسی حمید خنده اش گرفته بود خودش را کنار حمید روی راحتی انداخت و دست حمید را دور خودش کشید.

"میدونی عاشق همین ریسک پذیریتم"

"چی گفتی؟ ریسک نه ریکس. ای اگر زندان بری و این حرف و بزنی...."

" خبه خبه خیلی قدیمی شده"

"ولی انصافا هرچه قدر هم قدیمی شده باشه بازم با این کلمه ها آدم یادش می افته"

نرگس و محکم توی بغلش فشرد و بازوهایش را نوازش کرد. چقدر بودنش در این لحظه ها حس خوبی دارد. هر چه قدرفکر کرد نتوانست برای کلمه ی خوب مترادفی بهتر پیدا کند.

--------------------

فکرش را هم نمی کرد که مطالعه برای کلاس ادبیات عمومی تا این حد وقتش را بگیرد. بعد از چهار پنج ساعت مطالعه به قول خودش قلق کار دستش آمد و روش تدریس مناسبی برای این درس پیدا کرد. تدریس همیشه برایش شیرین بوده و هست، فقط در همه ی کلاس ها دقایق اول، جلسه اول برایش کمی اضطراب آور است ولی با شروع تدریس همه ی استراس ها و اضطراب ها از بین می روند.

کلاس عمومی بود و تعداد دانشجوها زیاد، لیست حضور و غیاب را روی میز گذاشت. خودش را معرفی کرد و دلیل آمدنش به جای دکتر محمودی را هم مختصرا توضیح داد. دانشجوها تقریبا آرام بودند. مثل همه ی جلسات اول هر دو طرف در حال ارزیابی بودند، او بچه ها را و دانشجویان او را ارزیابی می کردند.

لیست حضور و غیاب را باز کرد و شروع کرد به حضور وغیاب، هنوز به میانه لیست نرسیده بود که درب کلاس با شدت باز شد و دختر جوانی با عجله وارد کلاس شد ولی با دیدن او به جای دکتر محمودی  دم درب خشکش زد. برای او هم  دیدن دخترک در آستانه ی درب کلاسش تعجب آور بود. ظاهرا ضرب المثل کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه صحت دارد. دخترک خواست برگردد که ناگهان یکی از دوستانش از ته کلاس صدایش زد که کلاس را درست آمده است.

حمید از فرصت استفاده کرد و تمرکزش را برگرداند و رو به دخترک کرد و گفت:" خانم بهتره بفرمایید بشینید کنار دوستانتان"

دخترک نگاه عصبانیش را نثار دوستانش کرد و به سمت صندلی خالی کنارشان رفت.

بقیه حضور و غیاب  را به اتمام رساند. همین وقفه کوچک باعث برگشتن تمرکزش شد و با آرامش درس را شروع کرد. بدون اینکه حتی یک بار هم به دخترک نگاه کند. ساعت کلاس تمام شده بود و حمید مشغول جمع کردن وسائل روی میزش بود و زمزمه ی بچه ها که در حال خارج شدن از کلاس بودند را هم زیر نظر داشت و می شنید.

"دکتر هاشمی حسنا رو از کجا میشناسه؟"

چه می دونم حتما اهله، این دختره ازش هر چیزی بر می آد"

"نه بابا به قیافه استاد نمیاد اهل این حرفا باشه"

خیله خب یواشتر، میشنوه"

حمید در کیفش و بست و همراه بچه ها از کلاس خارج شد، خدا را هزار مرتبه شکر کرد که این کلاس، کلاس دومش بود و می توانست برود دانشگاه و توی اتاق خودش.

به سمت پارکینگ رفت، وقتی  خواست درب ماشین را باز کند، صدای دخترک را از پشت سرش شنید:" علاوه بر نامردی دروغگو هم هستی"

از پررویی، اعتماد به نفس و بی پروایی دخترک خنده اش گرفته بود. سری تکان داد و بدون اینکه برگردد کیفش را روی صندلی عقب ماشین گذاشت. و قبل از اینکه پشت فرمان بشیند پرسید:"سوالی داشتید خانم یاسینی؟"

"می خواستم بدونم اگر بگم چقدر راحت می تونم آبروتو ببرم چی میگی؟"

" آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است"

حالا دیگه پشت فرمان نشسته بود و شیشه را تا نصفه پایین کشیده بود.

دخترک دستش را دو طرف درب گذاشت و سرش را به شیشه نیمه باز نزدیک کرد و با حالت پوزخندی گفت:" استاد، جناب دکتر هاشمی، این روزا حساب پاک خیلی اعتبار نداره"

حمید نگاهی به چشمان بی فروغ دخترک انداخت:" توی قاموس من اعتبار داره"

شیشه رو بالا کشید و به سمت دانشگاه حرکت کرد.

عجب ترمی شود این ترم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/18ساعت 8:11  توسط سمیه  | 

دخترک 5

"نرگس جان،نهار منتظرتم.از روزنامه بیا خونه ی ما.منتظرتم عزیزم" و بعد دکمه ارسال و فشار داد.

"سلام مادر"

"سلام!!! دانشگاه نرفتی؟!!"

"نه مادر، تا صبح بیدار بودم، امروز نمیرم. راستی مادر، نرگس برای نهار میاد اینجا. منم میرم بخوابم تا نهار بیدارم نکنید، خیلی خسته ام.اگر کسی هم تماس گرفت بگید بعدا تماس بگیرن"

"باشه. صبحانه نمی خوری؟؟"

" نه مادر خیلی خسته ام"

حس سنگینی یک نگاه از خواب بیدارش کرد. قبل از اینکه چشم هایش را باز کند بدنش را روی تخت کش و قوسی داد و وقتی چشم هایش را باز کرد نرگس را دید که روی صندلی نشسته و به او نگاه می کند.

"به به نرگس خانم ژرنالیست. چه خبرا؟؟ خبر مبر چی داری؟؟شهر در امن و امانه؟؟ کی اومدی؟ چرا بیدارم نکردی؟ خیلی وقته اومدی؟"

همین طور که حرف میزد و می خندید روی تخت نشست.

"علیک سلام. بی خود اسم ما خبر نگارا بد در رفته. هنوز چشم باز نکرده پشت سر هم سوال پیچم کردی. خیلی وقت نیست اومدم دیدم خوابی دلم نیومد بیدارت کنم. اینقدرمظلوم و اروم خوابیده بودی گفتم از فرصت استفاده کنم یه خورده نگاهت کنم این چشما که باز بشن کلی شیطنت و شلوغی ازشون میریزه بیرون و ادم و کلافه میکنه"

"عجب که اینطور و اصلا هم از فرصت برای خوندن نوشته هام استفاده نکردی؟؟"

نوشته های روی میزش که همیشه مرتب بودند با خواندن نرگس کمی بهم ریخته شده بودند و مشخص بود کسی به انها دست زده است

"اشکالی نداشت قبلا اجازه شو گرفته بودم که همه ی نوشته ها تو می تونم بخونم حتی اونایی که هنوز تموم نشدند"

"ا واقعا من یه همچین اجازه ای بهت دادم؟؟!!! خامم کرده بودی، باید یه تجدید نظر کنم"

"ا پس قراره تجدید نظری باشه اره؟؟؟"

همینطور که صحبت می کرد بلند شد و رفت کنارش روی تخت نشست ...

"نمی خوای بگی قرارت چطور بود؟"

"ای بابا یادته؟!! گفتم اگه یادت نیست چیزی نگم حس حسادت زنانه ات گل نکنه"

"نترس تو بگو قول می دوم حسودی نکنم. خودم خوب میدونم اون جوونه و خوشگل. بالاخره یه چیزی داره که چشمتو گرفته. اشکالی نداره"

"من عاشق این حس دمکراتیکت هستم"

"خیل خب نمی خواد حاشیه بری برو سر اصل مطلب"

"آهان اصل مطلب، خب صبح کله سحری رفتم دنبال حسنا خانم و با هم رفتیم کله پاچه ی مشد خوردیم و توی اون فضای رمنتیک محو جمال حسنا جان بودم و اصلا یادم نبود شاید شما هم یه موقعی هوس کله پاچه کنی و این حرفا. فضا کاملا رومنس کاشی ها و ظرفا همه از تمیزی برق میزدندمیزا و نور پردازی فوق العاده فضا رو خاص کرده بود. آشپز با زیرپوش سفید و خوش دوخت و گارسون تر و تمیز با حوله ی تازه از وایتکس در اومدش با اون قد و بالای رعنا همه و همه کلا فضا رو خیلی عاشقانه کرده بودند و حس رد و بدل کردن حرفای روکانتیک هم ایجاد شده بود که البته اینا اصلا برات جذابیت ندارن.."

نرگس که نمیدونست چطور جلوی خنده اش و بگیرد با تمام قوا جدیتش را جمع کرد و گفت:" حمید یعنی بهتر از این نمیتونستی حالم و بهم بزنی خوب شد بردیش کله پاچه ای. پس بگو برای چی چشمتو گرفته حاضره باهات بیاد توی اون مغازه های چندش و باهات کله پاچه بخوره ایشششششششششششششششششش"

حمید که خوب می دانست نرگس چقدر از مغازه های کله پاچه ای بدش می آید با خنده بغلش کرد و گفت :" پس دیدی همش تقصیر شما خانوماست که ما مردا مجبور میشیم بریم دنبال یه مورد جدید. همراهی نمیکنید با شوهراتون دیگه. آخه عزیز من وقتی مرد همراهی زنشو نداشته باشه به انحراف کشیده میشه جذب زنای دیگه میشه اییییییییییییییییی امااااااااااااااااااااان از این بی همراهی ای اماااااااااااااااااااااان"

"قبول که تازه از خواب بلند شدی و سرحال و شنگولی و حسابی از اینکه سر به سر من بزاری لذت میبری، ولی خواهشا درست و حسابی حرف بزن ببینم چی شده؟"

"اوهکی، می گم شما خبرنگارا خیلی زرنگید می گی نه...."

من کی گفتم نه؟!!!!"

" خب بیا خودتم قبول داری. آخه خانم من عزیزمن اگر من همه ی داستان و صاف و پوست کنده بزارم کف دستت اون وقت حسابی باید خودم و سرزنش کنم، که چرا استعداد خبرنگاریتو شکوفا نکردم. آخه خانم خبرنگار تو باید توانایی کشیدن خبر و از زیر زبون من و داشته باشی"

" عجب!!! پس من باید خبر و از زیر زبونت بکشم؟آره؟؟"......

----------

صدای مادر از طبقه ی پایین نشان دهنده ی زمان نهار بود.هر دو با خنده و شوخی لباس ها شونو مرتب کردند و به سمت آشپزخانه رفتند.

سر میز نهار حمید همه ی جریان و از اول تا آخر برای همه تعریف کرد.

"پسر تا کی می خوای تو کار همه فضولی کنی؟ بالاخره کار دست خودت میدی" علی آقا پدر حمید بود که با خنده و شوخی درباره ی سوژهی جدید حمید اظهار نظر می کرد.

مادر با نگرانی نگاهی به هردو جوان انداخت  و گفت:" آخه پسر اگه دوست و فامیل ببیننت می خوای چی کار کنی؟؟ تا بخوای بیای براشون تعریف کنی کلی دربارتون قضاوت  کردند. حالا فامیلای خودت بی خیال دیگه اکثرا به این کارات عادت کردند ولی خانواده نرگس جون بنده های خدا شوکه میشن"

"اشکالی نداره مادر بالاخره که باید این بنده های خدا هم مثل فامیلای خودم به اخلاقم عادت کنن. مگه نه نرگس؟؟؟"

نرگس خندید و سرش را به نشانه ی تیید تکان داد.

"فقط اگه نرگس بگه براش قابل هضم و قابل قبول نیست به روی چشم از همین حالا سر به زیر و سنگین و بچه مثبت میشم. فقط یه چیز فکر کنم یه هفته هم دووو نیارم و دق کنم"

همه با خنده و شوخی شروع به مرتب کردن ظروف جلوی خودشان کردند.

پدر از پشت میز بلند شد و مقداری از ظرف هارا بلند کرد و همانطور کهه به سمت ظرفشویی میرفت گفت:"خانم دستت درد نکنه مثل همیشه خوشمزه و بینظیر بود." موقع برگشت وقتی از کنار میز زهرا خانم رد میشد خم شد و پیشانی زهرا خانم را بوسید و به سمت اتاق پذیرایی رفت.

نرگس لبخندی زد، دیگر به این حرکت علی آقا عادت کرده بود روزهای اول برایش خیلی تعجب آور بود که شوهری جلوی بچه اش همسرش را ببوسد. حمید به حرکت همیشگی پدر بعد از غذا نگاه کرد لبخند کوچکی روی لبش، مهم نبود که آن روز با هم دعوا کرده بودند یا نه پدر همیشه بعد از هر وعده ی غذایی پیشانی مادر را می بوسید و با این کار تشکر زبانی اش را تثبیت می کرد.

پدر رو کرد به حمید:" حمید جان ما میدونیم که قصد و نیتت چیه، ولی ...."  علی آقا رو کرد به نرگس و ادامه داد:" ولی نرگس شاید تاب و تحمل کارهای غیر عادی تو رو نداشته باشه. مواظب باش دیگه از الان خودت تنها نیستی باید مواظب آبروی نرگس جان هم باشی." دستش را روی شانه ی نرگس گذاشت و به آرامی فشرد:" نرگس خانم این حمید یه نفر و توی دنیا عاشقانه دوست داره و حاضره به خاطرش هرکاری بکنه اونم تویی. از این کارا هم این پسر زیاد انجام میده. انگار فضولی کردن و سر در آوردن از مشکلات دیگران و به قول خودش کمک کردن به دیگران را دوست داره. حالا اگر تونستی یه خورده براش مشکل بسازی که مشغولش کنی ناز شصتت"

همه خندیدند.

زهرا خانم و نرگس مشغول جمع آوری و مرتب کردن میز نهار شدند. علی آقا و حمید رفتند سر وقت لیست مهمانها تا مروری مجدد انجام دهند تا بعد از ظهر برای سفارش کارت عروسی، تعداد و لیست اسم مهمانها کامل باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت 17:27  توسط سمیه  | 

دخترک 4

دیشب بعد از رساندن نرگس و خداحافظی، تا خود صبح با تلفن صحبت کرد تا توانست همه ی ماجرا را بفهمد.

آدرسی را که حسنا به او داده برایش خیلی آشنا بود. تقریبا حول و هوش محل زندگی خودشان بود. دوستانش شماره ی چند نفر  را که در همان کوچه زندگی می کردند را برایش پیدا کردند و درباه ی صاحب خانه و ساکنین فعلی خانه اطلاعاتی را بدست آورده بود.

خانه محل زندگی مهندس پارسافر بود. خودش هم خانه را ساخته بود. به قول اهالی محل بهترین خانه ی منطقه است، هم ساختش، هم نقشه اش و هم مصالحه اش نظیر ندارند. مهندس حدود 15 سال پیش فوت در یک حادثه ی اتومبیل فوت کرده بود و منزلش به همسرش به ارث رسیده بود. الان همسر پیرش در آن خانه زندگی می کند. فرزندان مهندس چون از علاقه مادرشان به این خانه آگاه  هستند به خانه دست نزده اند و حتی مادر را مجبور به ترک خانه هم نکرده اند. در هفته دو روز یک زن و مرد برای رسیدگی به باغ و تمیزی خانه می آمدند و برای نهار هم هر روز یکی از بچه ها می آید و نهار را با مادر می خورد. شب ها هم دختری برای پرستاری از خانم پارسافر به منزل مهندس می رود، که وظیفه اش مواظبت پزشکی از او و خوردن شام و صبحانه با خانم است.

این دختر خانم هم ظاهرا هر شب در این خانه بعد از خواباندن پیرزن برای خود برنامه های دیگری داشت. از ظاهر حرف های پسرهای کوچه که حمید با سه چهار نفرشان صحبت کرده بود. دخترک 20 سالش بود. اسمش فرزانه، دانشجوی پرستاری دانشگاه تهران، خوش صورت و اندام، اخلاقی نسبتا تند و رئیس مآبانه، فوق العاده اهل خوش گذرانی و به قول یکی از پسرها "برای خودش تیکه ای لامصب"

حمید بعد از شنیدن همه ی توضیحات مانده بود که چه کار باید بکند؟ فردا برود دنبال حسنا یا نه؟ حس ماجراجویانه اش در حال قلقلک دادنش بود. کمتر از دوماه دیگر مراسم عروسی اش بود. اگر چه همه چیز برای مراسم آماده بود و نرگس همه ی ماجرا را می دانست ولی ...

فکری به ذهنش رسید. باید دخترک را امتحان می کرد. با زانتیای  خودش سر قرار نمی رفت باید ماشین مدل پایینتری انتخاب می کرد. پراید هم خوب نبود باید مدلش پاینتر بود. از همه بهتر ماشین اسقاطی سعید بود.

حدودا ساعت چهار صبح بود که با سعید تماس گرفت.

برایش مهم نبود که آن موقع ساعت چند است باید قبل از ساعت هفت خودش را به آن خانه می رساند. بعد از پنج بار تماس بالاخره سعید با صدایی خواب آلود و عصبانی جواب داد:"چته؟؟ چی می خوای؟؟؟؟ بهتره کارت مهم باشه و الا حمید به جون خودت نیم ساعت دیگه در خونتونم و کتککاری و مشت ولگد همه ی اهل محل و از خواب بیدار میکنم"

جلوی خنده اش را نتوانست بگیرد و با خنده گفت:"ماشینت و برای فردا می خوام."

"زهرمار، درد و هزارتا از همون فحشای همیشگی و معروفم که خودت میدونی و الان حوصله ی تکرار ندارم.خب اگر برای فردا می خوای میزاشتی دو ظهر زنگ میزدی مردم آزار"

" برای فردا یعنی برای ساعت شش صبح امروز"

"استاد ، بزرگوار، محترم، ای کیو، امروز و فردا وقتی با هم قاطی می کنی من اصلا نمی دونم چرا با تو رفیقم خروس بی محل. در ضمن عمرا من ماشین به اون گرونیمو به بچه گدایی مثل تو بدم"

"خسیس کی بی ام دبلو تو خواست. باشه برای خودت بزار دم کوزه آبشو بخور"

"پس چی میخوای....." سعید که تازه متوجه حرف حمید شده بود، زد زیر خنده و شروع کرد به خندیدن.

"بسه دیگه تو هم با اون خنده هات، تا یه ساعت دیگه بیارش دم خونمون"

" اوهوکی!!!! چه زرنگ. فکر کردی همینطوری مفتی مفتی ماشین به اون توپی و میدم به تو. عمرا. اول بگو چرا اون عروس و می خوای؟ در ضمن گرو چی میزاری؟"

"چی؟؟؟؟؟!!!!! دیونه شدی؟؟؟ گرویی چی میزاری یعنی چی؟؟؟؟!!!!!"

"درباره ی گرویی بعدا صحبت می کنیماول بگو ببینم چرا با ابو قراضه ی خودت نمیری و عروس من و می خوای؟"

" سعید اذیت نکن، چرت و پرت نگو، بعدا برات توضیح میدم"

"ها ها ها. فکر کردی من خر میشم. من تو رو نشناسم کی می خواد بشناسه نرگس خانم؟ حالا کارت گیر من افتاده تا ته توی جریان و در نیارم عمرا بهت ماشین بدم"

"اصلا بی خیال. نمی خواد برو بگیر بخواب"

"باشه. پس من رفتم ولی اگر خواستی دوباره زنگ یزنی اینبار علاوه بر توضیح و گرویی التماس هم باید بکنی تا من راضی بشم"

حمید که سعید و خوب می شناخت و میدانست بالاخره باید حرف سعید بشود و حالا که قرار بود حرف حرف او باشد ترجیح می داد بدون التماس باشد.

" خیل خب قطع نکن توضیح میدم. فقط برات دارم تلافی میکنم شدید"

صدای خنده قاه قاه سعید از پشت خط قیافه سعید را در خاطر حمید مجسم کرد.

"می دونم تلافی میکنی. آخ اگر بدونی چقدر دلم تنگ تلافی کردنات و کرده"

با تمام اخلاق عجیب و غریبی که داشت همیشه بود برای کمک. فقط کمک کردنش با بقیه فرق داشت.

حمید همه ی ماجرا را برای سعید تعریف کرد به غیر از آدرس دقیق خانه. جالب اینجا بود که سعید هم اصراری نکرد برای فهمیدن آدرس این برای حمید عجیب بود ولی فعلا وقت سر در آوردن از این ماجرا نبود.

" خیل خب. این از توضیح. حالا بلند شو سویچ عروست و بگیر و بیا دم خونه ی ما عروست و با سویچ گرو میزاری عروس من وبر میداری و میبری. عروسم و سالم پس دادی عروست و پس میگیری در غیر این صورت عروست پیش من میمونه تا عروسم و خوشگل کنی بیاری"

" سعید تو دیوونه ای . یعنی اگر نقشه ای برای ماشینم کشیده باشی من میدونم و تو. اگر ببینم دو کلانتری یا پارکینگ باید دنبالش بیام یا بگی شمال هستم و یه هفته ی دیگه میام و از این جنگولک بازی ها سعید پوستت و زنده زنده میکنم"

سعید خیلی با خونسردی و حق به جناب گفت:" می دونی حمید از وقتی زن گرفتی عوض شدی. ای ای ای امان از روزگار ببین یه زن چه میکنه با ادم حالا وقتی دوتا بشن چی میشه خدا می دونه"

خنده سرحال و سرزنده سعید دوباره توی گوش حمید پیچید.

"من دارم میام. بعدا به حساب تو یکی میرسم. الان کلی کار دارم"

"ای جان. من که منتظرم جیگرم"

با خنده تلفن و قطع کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/06ساعت 0:30  توسط سمیه  | 

دخترک 3

فردا صبح حول و هوش ساعت هفت و نیم صبح  سر کوچه ای که ظاهرا خانه ای دخترک آنجا بود ماشینش را پارک کرد.

پیکان جوانان قرمز از رده خارج سعید، یکی از دوستانش، در آن محله و کوچه ها حقیقتا از رده خارج بود. با آن رنگ آلبالویی و تکه های قرمز بتونه کاری شده روی درها.

حتی تصورش را هم نمی کرد که یک روز حاضر بشود سوار این ماشین شود، دیگر چه برسد به اینکه برای سوار شدنش منت سعید را بکشد و در ازاء سویچ این ماشین ابوقراضه سویچ زانتیای نو اش را گرو بگذارد.

در ضمن باید همه ی ماجرا را هم برایش تعریف میکرد.

بعضی وقت ها با خودش فکر می کند چرا با سعید هنوز دوست است. از فکر خودش خنده اش گرفت. سعید شاید خیلی چیز ها بود ولی یک خصوصیت خوب داشت و آن مردانگی و مرامش بود. در سختی محال بود تنهایت بگذارد. هزار بار امتحان پس داده بود. توی شادی هم محال بود غم و غصه هایش را بیاورد. آنقدر دیوانه بازی و مسخره بازی در می آورد که همه فکر می کردند از هفت دولت آزاد است.

اگرچه بعضی وقت ها دلش می خواست سر به تن سعید نباشد ولی بیشتر مواقع ماه ترین دوستش به حساب می آمد.

موبایلش را بیرون آورد و با حسنا تماس گرفت ولی ظاهرا خواب بود که موبایل و جواب نمیداد.وقتی قطع کرد بلافاصله حسنا خودش تماس گرفت.

خیلی آرام و آهسته و با اضظراب حرف میزد "سلام.الان دم دری؟"

"سلام.نه. ولی نزدیکم. وقتی رسیدم زنگ میزنم. که بیای بیرون"

"این وقت صبح؟؟ بگم دارم کجا میرم؟؟"

" نمیدونم معمولا وقتی بیرون میری به چه بهانه هایی میری ؟"

"خودم یه کاریش میکنم"

"باشه رسیدم زنگ میزنم."

ماشین را کمی جلوتر از خانه ی مد نظر پارک کرد. تازه ماشین را خاموش کرده بود که در خانه باز شد، زن جوانی با موهای کمی بهم ریخته ومش کرده سرش را از لای در بیرون آورد و کوچه را ورانداز کرد. وقتی به سمت ماشین نگاه کرد چهره اش برای حمید کاملا آشنا بود. لبخند تلخی حاکی از تایید همه حرفهایی که شنیده بود روی لبهایش نشست.

بدون اینکه متوجه حظور حمید توی ماشین شود درب را بست و به داخل خانه برگشت.

حمید بعد از چند دقیقه دوباره با حسنا تماس گرفت.

"الان دم در هستم"

"آخه من با چه بهونه ای بیام؟؟؟ این وقت صبح بگم دارم کجا میرم"

"نمیدونم یه بهونه ای جور کن"

"خب نمیشه یه خورده دیرتر می اومدی؟؟!!!"

"باشه میرم. ولی اینکه دیگه کی وقت کنم بیام و نمی دونم"

"نه صبر کن. یه کاریش می کنم. فقط سر کوچه منتظر باش. اگر کسی داشت دنبالم می اومد نیا جلو. برو سر میدون "

"باشه"

نیم ساعت بعد با یه دست مانتو شلوار سورمه ای ساده که خیلی شبیه بچه محصل هایش کرده بود از در بیرون آمد.

حمید از داخل ماشین نگاه می کرد. هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که خانمی با پوشش چادر که خیلی سفت و سخت هم روی خودش را پوشانده بود از درب خانه بیرون آمد و طوری رفتار می کرد که انگار در حال تعقیب حسنا است.

یک همچین پوششی در این قسمت شهر فوق العاده تعجب برانگیز بود.

ماشین را روشن کرد و طبق قرار قصد داشت سر میدان منتظرش باشد ولی وقتی سر کوچه رسید و پیچید سمت راست به سمت میدان حسنا دست تکان داد.

چشمهایش فقط نوع ماشین را دیده بود و به عنوان ماشین کرایه سوار شد.

چشمهایش در بین ماشین های مدل بالای پارک شده در کوچه به دنبال حمید می گشت.

همانطور که جستجوگرایانه به ماشین ها نگاه می کرد گفت:" آقا سر میدون پیاده میشم"

وقتی به میدان رسیدند حمید به راهش ادامه داد، چند متری از میدان فاصله نگرفته بودند که حسنا با فریاد رویش را به سمت راننده برگرداند و گفت:"مگه نگفتم که سر میدون..."

تازه متوجه حمید به عنوان راننده شده بود.

شک و تعجبی که در چهره اش نمایان شده بود بینهایت بود.

ولی بلافاصله قیافه حق به جانب و مغرور خودش را پیدا کرد و با حالتی تحقیر آمیز پرسید:" ماشینت اینه؟"

"سلام.صبح بخیر. من خوبم. تو خوبی؟ ببخشید نیم ساعتی شما رو دم در معطل کردم. چطور مگه؟ بهم نمیاد؟؟؟"

"سلام. نه بهت نمیاد فکر میکردم دیگه حداقل 405 داشته باشی!!!"

حمید با خنده گفت:" خب حالا مگه چیزی فرق کرده؟ مگه فرق میکنه چه ماشینی داشته باشم؟؟"

با عصبانیت گفت:" خب معلومه، برم به دوستام چی بگم؟ بگم دوست پسرم پیکان جوانان قرمز از رده خارج داره که حتی رنگ درست حسابی هم نداره؟"

" اوه هوهو دوست پسر؟؟؟!!! کی گفت که من دوست پسرتم؟؟!!! دختر من تقریبا دو برابر سن تو سن دارم. دوست پسر هم سن و سال آدمه"

" بی خیال ، اصلا کی خواست با تو دوست بشه، یه جا نگه دار پیاده می شم"

" باشه از بزرگراه بیرون رفتیم یه جا نگه می دارم پیاد بشی" دست کرد توی جیبش دو تا ده تومانی های  دیروز و بیرون آورد و به سمت صندلی عقب نگه داشت" اینم پولی که دیروز جا گذاشته بودی، توی کافی شاپ"

"باشه پیش خودت بهش بیشتر نیاز داری. از این اسکناس ها توی کیف من پره"

اسکناس ها رو رها کرد تا بی افتند روی پا های دختر" از کجا می دونی توی جیب من پر از این اسکناس ها نباشه"

با یه پوزخند و حالتی تمسخر آمیز جواب داد"اگر بود الان حداقل یه پراید زیر پات بود نه این ابو قراضه"

"مشکل آدما می دونی چیه؟؟؟ اینه که با چشماشون قضاوت می کنن. ولی به هر حال مهم نیست. پولت و بردار من به این پول نیازی ندارم. در ضمن وقتی مهمون دعوت می کنم حتما پول غذای مهمون و دارم که دعوت می کنم"

دخترک پول را درون کیفش گذاشت. استیصال در نگاهش پیدا بود دقیقا نمی توانست تصمیم بگیرد که چطور برخورد کند.

"اون چادری کی بود که پشت سرت می اومد؟"

"به تو ربطی نداره؟"

"اره به من ربطی نداره فقط احساس کردم زن نیست یه پسر بود که داشت نقش بازی می کرد."

از آینه نگاهش کرد تا واکنشش را ببیند.با تعجب نگاهش می کرد.

" نگهدار پیاده میشم"

"اینجا؟؟ وسط بزرگراه؟؟!!!"

"اره همین جا و الا در و باز میکنم و خودم و میپرم بیرون"

خندید و سرعتش و کم کرد و گفت:" این احمقانه ترین حرفی بود که تا به حال زدی حتی از دروغ هایی هم که تا به حال گفتی احمقانه تر بود. بفرما. نیازی نیست خودتو بندازی بیرون."

دخترک در و باز کرد و پیاده شد. قبل از بستن در رو کرد به حمید و گفت:" خیلی نامردی، خیلی زیاد" بعد هم در را محکم بست و خلاف جهت ماشین ها شروع به حرکت کرد.

حمید ماشین و دنده عقب زد و رفت کنارش، شیشه ماشین و پایین کشید و گفت:" من شاید خیلی چیزا باشم ولی نامرد نیستم. نامرد به ادمی میگن  که با دروغ و کلک با زندگی خودش بازی کنه. اینقدر خوب دروغ بگه که خودش هم دروغ های خودشو باور کنه، نامرد یه همچین آدمیه. اگر یه همچین آدمی دیدی از قول من بهش بگو خیلی نامردی خیلی زیاد"

بعد هم پاشو گذاشت روی گاز و رفت.

تمام مسیر تا خانه با خودش فکر می کرد، به دلایل ممکن و ناممکن انتخاب دختر.

=======================

اول از همه

با عرض هزار هزارتا معذرت بابت دیر آپ کردن

دوم

هزار هزارتا تشکر بابت نظراتتون و احوال پرسی ها تون

خیلی شرمنده ام کردید

سوم

یه خورده خیلی زیاد مشغله های کاری و شخصیم زیاد شده

علاوه بر اینکه نتونستم به وب عزیزان سر بزنم حتی نتونستم احوال پرسی هاتونو جواب بدم خیلی شرمنده امیدوارم بتونم جبران کنم

چهارم

مشغله ها هنوز ادامه دارند و شاید نتونم حالا حالا ها لطفها رو جبران کنم

ولی همیشه ممنوندارتون هستم

بابت خوندن نوشته هام خیلی خیلی ممنون

نظراتتون همیشه برام دلگرم کننده است هم تعریف ها و هم انتقاداتتون

با تشکر خیلی خیلی زیاد

پنجم

قسمت چهارم هم انشاالله دو هفته ی دیگه آپ میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 0:30  توسط سمیه  | 

دخترک 2

هوا هنوز گرگ و میش غروب نشده بود. حسابی مشغول نوشتن بود که صدای تیک تیک ملایم گوشی اش او را از داستان بیرون آورد. قلم را پایین گذاشت و چشم هایش را کمی بست و دست ها و پاهایش را تا جایی که می توانست کشید تا خستگی مداوم نشستن و نوشتن از تنش بیرون برود. موبایل را از کیفش بیرون آورد. پیامک جدید، از شماره ای اعتباری و ناشناس.

:"سلام. حسنام.بابت امروز معذرت.نباید عصبانی میشدم.می بخشی؟"

آه سردی کشید.

:"علیک سلام.بخشیدم.ولی سوالم هنوز بی جواب مونده."

:"میتونم زنگ بزنم؟"

از پشت میزش بلند شد و کش و قوس دوباره ای به بدنش داد. هدفون را به گوشی وصل کرد روی تخت نشست و دفترچه یاداشتش را روی پایش گذاشت. شماره گرفت. هنوز زنگ اول نخورده جواب داد.

:"وای سلام. من خودم زنگ میزدم نیازی به زحمت شما نبود. واقعا ببخشید شرمنده"

:"علیک سلام. خواهش میکنم. خب جوابم؟؟!!"

:"از دستم خیلی عصبانیی؟؟"

:"حالا.فکر میکنم عصبانی شدن و ناراحت شدن حقم باشه با اون داد وبیداد و قهری که توی کافی شاپ راه انداختی. هرکی اونجا نشسته بود مونده بود که بهت چی گفتم که اون صحنه رو درست کردی."

:"من که عذر خواهی کردم. نمی بخشی؟؟!!"

:"تا جواب سوالم و ندی همینی که هست"

:" بد اخلاق. باشه میگم.ولی اگر بهم بخندی خیلی ناراحت میشم. قول می دی نمیخندی؟!!"

:"قول"

:"خب. همه ی دوستای من دوست پسر دارن ولی من نه." ساکت شد تا عکس العمل حمید را ببیند.

حمید هم با بیتفاوتی و خیلی معمولی جواب سکوتش را داد:"خب؟؟!!"

:" از طرفی هم همه ی اونا با دوست پسرشون .... داشتند ولی من نه"

:"خب؟؟!!"

:"خب من هم هردوشو می خوام"

:"خب؟؟!!"

:"خب خب نداره. برای همین اونجا وایساده بودم"

:"چند سالته؟"

:"17"

:" متولد چه سالی هستی؟"

با کمی مکث:" متولد 73"

دخترک بازهم دروغ گفته بود. از لحن و مکث در حرف زدنش مشخص بود. ولی شاید حس شدید کنجکاوی حمید بود که وادارش می کرد تا به این بازی بچه گانه ادامه بدهد. با خودش فکر کرد قیافه اش مخصوصا اگر آرایش را از روی صورتش پاک کنی حتی کمتر از 17 سال نشان میدهد، ولی احتیاط در صحبت کردن و برخود دیروزش چیز دیگری بود.

:"الو الو هستی؟؟"

:"آره"

:"هیچی نمی خوای بگی؟"

:"می خوام فردا ببینمت"

:"واقعا؟؟!! کجا؟؟!!"

:"آدرس خونتونو بده میام دم در دنبالت. ولی بهتره آدرست درست ودقیق باشه. اسم وفامیلت هم بگو کامل بدون دوز و کلک. چون به هر حال دیر یا زود خودم می فهمم"

:"اوه اوه چه غیرتی. باشه هرچی تو بگی. یاد داشت کن"

اسم و ادرسی را که حسنا گفت یاد داشت کرد. خیلی جالب بود خیلی دور نبود.

:"خیل خب فردا آماده باش وقتی رسیدم دم خونتون بهت زنگ میزنم بیای."

:"بهم اعتماد نداری؟؟"

:"نه"

:"بهم برخورد"

:"بهتره بر نخوره. کسی که مثل آب خوردن دروغ میگه بعیده به این راحتی بهش بر بخوره"

:" خیلی بد اخلاقی. ولی خب اشکالی نداره حق با توئه"

:"تا فردا خداحافظ"

:" شب بخیر آقای بداخلاق"

سرش را به دیوار تکیه داد و به فکر فرو رفت.چرا چنین حماقتی را انجام داده بود؟ با دختری 17 ساله که به راحتی به دنبال .... بود باید چطور صحبت می کرد. دخترک حتما پیش خودش هزار و یک فکر مختلف کرده بود. خنده اش گرفت از گرفتاری که خودش را واردش کرده بود. ناگهان چشمش به ساعت افتاد.

:"ای واییییییییییییییییی"

باز هم داشت دیرش می شد. بلند شد با سرعت برق دوش گرفت و به قول مادرش لباس های پلو خوری اش را پوشید. عطر، ادکلن، ژل مو، برس ....

:" ای وای بی خیال خوش تیپم همه این و میگن"

به تصویر خودش در آینه لبخندی زد و به دو از اتاقش بیرون رفت.

:"مامان بابا خداحافظ"

مادر:"پسر باز تو داری دیر میری!!!!!!!!!!"

با بستن در صدای خنده ی پدر را هم شنید.

هنوز به حیاط نرسیده بود که دوباره برگشت و مادر با سوئیچ کنار در ایستاده بود.

:"ای وای من چرا همیشه موقع رفتن شرمنده شما میشم"

بوسه ای به گونه های خندان مادر زد و رفت در حیاط را باز کرد. موقع بستن در، مادر را پشت پنجره دید که مثل همیشه لبش به خواندن ون یکاد و چهار قل میلرزید. دستی برایش تکان داد و در را پشت سرش بست.

 

نرگس مثل همیشه دم در منتظرش بود. با یک اخم تصنعی که خودش هم میدانست زیاد دوام نمی آورد.

از ماشین پیاده شد.

:" به به خانم گل خودم.خوبی؟؟ چرا دم در ایستادی؟؟؟!!!!" یه نگاه به ساعتش انداخت. با لبخندی که نشان میداد به هیچ عنوان قصد عذرخواهی ندارد ادامه داد:"هنوز خیلی مونده به ساعت قرارمون"

:"علیک سلام. بازم دیر کردی!!!!!!!!"

ساعتش را که در راه دستکاری کرده بود جلوی چشمهای نرگس گرفت و گفت:" باور کن به ساعت من هنوز یه ربع مونده به قرار"

:"سلام پسرم خوبی حمید جان؟" صدای نیره خانم مادر نرگس بود که از حیاط می آمد.

:"سلام از ماست. شما خوبید؟ سلام پدر. شما چطورید؟خسته نباشید. ببخشیدا. از بس این نرگس خانم سین جیم میکنه حواسم پرت شد"

نرگس که از ریلکسی حمید خنده اش گرفته بود. با خداحافظی از پدر و مادرش او را سمت ماشین کشید.

:"دیر که اومدی اگر یه خورده دیرتر بریم اون میزی و که قولش و داده بودی و به یکی دیگه میدن. بازم من و میبری فست فود."

:"امکان نداره. بهشون زنگ زدم گفتم یه خورده دیرتر میایم"

:"اِ پس قبول داری دیر کردی؟؟!!!!!!!!!!!"

:"چیییییییییییییییییییییی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! منظورت چیه؟؟؟؟"

:" هیچی بابا.اصلا من و بگو چرا با تو بحث می کنم"

:" آفرین به خانم گلم که خوب حرف حساب میزنه. حالا عصبانی نباش بزار برسیم سر فرصت یه چیزی برات تعریف کنم."

:" چی شده باز دسته گل به آب دادی؟؟!! باز چی کار کردی؟؟!!"

:"هیچی. راستیتش و بخوای هوو برات پیدا شده توپ. جوون، خوشگل، پولدار..."

:"آخیش راحت شدم"

:" اِ، پس مشکلی نیست؟! منتظر اجازه ی زن اول بودم برای عقد."

صدای شاد خنده هایشان در ماشین پیچید. تا رسیدن به رستوران حمید همه ی ماجرای حسنا را برای نرگس تعریف کرد.

:"خب حالا می خوای چی کار کنی؟؟"

:"نمی دونم. اصلا بعید می دونم بتونم کمکش کنم"

:"یعنی چی؟!می خوای ولش کنی؟! شاید بتونی کمک کنی اون وقت چی؟!"

:" دختر دیوونه شدی؟؟!! دستی دستی داری برای خودت هوو جور میکنی"

:" لوس نکن خودتو داریم جدی صحبت می کنیم"

:"می دونم جدیه. دوماه دیگه می خوایم عروسی بگیریم. کلی سرمون شلوغه. اون وقت این دختره رو کجای دلم بزارم؟؟!!"

:"نمیدونم ولی قرار نیست بشی دوست پسرش که. یه جورایی ببین کیه؟ چه کاره است؟ اگر میتونی کمک کنی کمک کن. اگر هم نه خب باهاش به هم میزنی"

:" همچون راحت میگه باهاش بهم بزن که اینگار خودش این کاره است. خانمی اگر باهاش هستم و یکی از فامیلاتون ما رو ببینه چی؟؟؟؟"

:" هیچ چی. بهم زنگ میزنه و خبر میده منم با خونسردی تمام بهت زنگ میزنم و باهات به هم میزنم وتاریخ عروسی و کنسل می کنم"

:" ها ها ها ها، خانم خانما جدی میگم به قول خودت"

:" هیچی نمیشه فقط آبروت میره،وقتی به من بگن منم توضیح میدم. می گم یه دختر بچه بدبخت که به حمید پناه آورده حمید هم دلسوز و حامی درماندگان مخصوصا اگر از جنس مونث باشن، داشت ارشادش می کرد"

نگاه چپ چپ به نرگس انداخت:" وقتی می خوای تیکه بندازی خوب میندازیا"

:" تیکه نبود. بود؟؟؟!!!! این به اون تاخیر و ساعت عقب جلو کردنت در"

:"اگر ادم دوتا زن مثل تو داشته باشه، دشمن دیگه نمی خواد"

:"حالا چرا دوتا فکر کنم یکی بس باشه"

تمام طول شام درباره ی حسنا صحبت کردند و با خنده و شوخی لحظه ها را پر کردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/17ساعت 6:31  توسط سمیه  | 

دخترک 1

از روی صندلی ایستگاه نگاهش می کرد. دوتا اتوبوس آمده بود و رفته بود ولی او هنوز نشسته بود و حرکاتش را زیر نظر گرفته بود. خیلی جوان بود. احتمالا هنوز 20 سالش نشده بود. در این مدت ماشین های زیادی در مدل های مختلف برایش بوق و چراغ زده بودند. ولی هر کدام را به نحوی رد کرده بود. بعضی ها هم می ایستادند تا شاید بتوانند راضی اش کنند ولی او از رفتن امتناء می کرد. در صورتش و نگاهش غم غریبی بود. تصمیمش را گرفت. از جایش بلند شد و به طرف دخترک رفت. دخترک وقتی متوجه آمدنش شد، رویش را برگرداند و پشت به راهی که او می آمد ایستاد.

وقتی نزدیکش رسید گفت:" من خیلی تشنه و گرسنه ام این نزدیکی ها یه کافی شاپ می شناسم. دوست دارم یه مهمون داشته باشم. شما گرسنه نیستید؟"

دخترک با تعجب برگشت و جواب داد:" خب وقتی سیر شدی چی؟"

از سوالی که شنیده بود خنده اش گرفته بود:"خب میارمتون همینجا خوبه؟"

خنده ی تمسخر آمیزی تحویلش داد:" همینجوری بدون هیچ درخواستی دلت به حالم سوخت که می خوای سیرم کنی؟"

با همان لبخند همیشگی اش به دخترک نگاهی کرد:" نه. دلم برای خودم سوخته. دیدم خیلی گرسنمه ولی حال و حوصله ی تنها غذا خوردن و ندارم،در ضمن هر دو مون خیلی وقته اینجا هستیم، یه وجه مشترک شد. گفتم شاید تو هم نتونی تنها غذا بخوری. برای همین دیدم پیشنهاد باهم غذا خوردن پیشنهاد بدی نیست."

دخترک که با چشمان قهوه ای زیبایش در چشمانش به دنبال دروغ و کلک و ریا می گشت، مات و مبهوت نگاهش می کرد.

برای اولین تاکسی که رد شد، دست بلند کرد. در را برای دخترک باز کرد دخترک مبهوت روی صندلی نشست و خود را کمی جابه  جا کرد تا برای او هم جا گذاشته باشد ولی او در را بست و صندلی کنار راننده را برای نشستن انتخاب کرد. تعجب دخترک چندین برابر شده بود.

وقتی به کافی شاپ مورد نظر رسیدند، منو را دستش داد و از او خواست تا هرچه می خواهد انتخاب کند. دخترک فقط یک فنجان قهوه انتخاب کرد.

:"قهوه که گرسنگی را برطرف نمی کند. تشنگی هم که حرفش را نزن. بیشتر تشنه می شوی."

:" ولی من همین را می خواهم"

:"خیله خب من هم همه ی منو را سفارش می دهم"

دخترک خندید:"امکان نداره، مگر اینکه دیوونه باشی"

به منو نگاهی انداخت.

:" ببخشید آقا چی سفارش میدید؟"

:" همه ی طعم های میلک شیک و ایس پک ها"

:" ببخشید همه رو؟؟؟!!!!"

دخترک از تعجب دهانش باز مانده بود:" نه صبر کنید آقا." بعد رو کرد به او و پرسید:"چرا قهوه ها رو سفارش ندادی؟"

از عکس العمل و پرسش دخترک خنده اش گرفته بود:"خب نمی خوام معده ت سوراخ بشه. آدم که غذای یخ و داغ و با هم نمی خوره."

لبخند رضایت روی لب دخترک دیدنی بود.

:"آقا نمی خواد همه رو بیارید فقط یه آیس پک مخلوط موز، توت فرنگی و آناناس بیارید کفایت می کنه."

گارسون رو به مرد کرد:"شما چی میل دارید؟"

:" مثل خانم. فقط دوتا چیپس و پنیر و دوتا ذرت مکزیکی هم لطف کنید. با دوتا آب معدنی"

:"چشم"

:" برای من چرا سفارش دادی؟ حتما نمی خوردم که سفارش ندادم"

چقدر کله شق و یه دنده و مغرور بود. با این اوصاف نمی تونست دلیل ایستادنش کنار خیابان را درک کند.

:"مهم نیست. اگر نخوردی خودم می خورم."

دفترچه یاداشتش را از کیفش بیرون آورد و چند صفحه ی آخر را مرور کرد. تا خواست شروع به نوشتن کند دخترک پرسید:" نویسنده ای؟"

:" چطور مگه؟"

شانه هایش را بالا انداخت:" همینطوری. مهم نیست"

:" نویسنده ی اونطوری که فکر می کنی نه. ولی ای گاهی وقتا یه چیزایی می نویسم"

:" یعنی الان حس نوشتنت گرفته؟"

:" خب اگر ننویسم باید با هم حرف بزنیم. از قرائن و شواهد هم پیداست که عمرا اگر دلت بخواد با من حرف بزنی. خب پس می مونه اینکه به هم یا به میزای اطرافمون زل بزنیم تا سفارشمون آماده بشه. از این دوتا کار هم حالم به هم می خوره. پس مجبورم بنویسم. اگر تو هم حوصلت سر نمیره من یه کتاب دارم که بخونی. می خوای؟"

دختر هم از حرفایش خنده اش گرفته بود و هم از عکس العمل او تعجب کرده بود. شانه هایش را بالا انداخت:" حتما کتابت پلیسی، جنایی یا علمی تخیلی و یا سیاسیه؟؟؟؟ که حالم از همه شون بهم می خوره."

از کیفش کتاب را بیرون آورد و روی میز گذاشت و به طرف دخترک هولش داد.

ارغوان نویسنده فریبا .....

به کتاب نگاهی کرد. اصلا به رنگ و روی جلد کتاب و اسم نویسنده نمی آمد که موضوعش جنایی یا علمی تخیلی باشد. لبخندی زد و کتاب را گرفت مطمعنا باید همانی باشد که او دوست داشت، اجتماعی با دستمایه های عاشقانه. کتاب را باز کرد و شروع به خواندن. او هم شروع کرد به نوشتن هر از گاهی نگاهی به دخترک می انداخت. محو خواندن شده بود و چقدر سریع  می خواند.

سفارششان آماده شده بود و گارسون در حال چیدن آن ها روی میز. هر دو دفتر و کتاب را کنار گذاشتند و شروع به خوردن کردند.

دخترک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد پرسید:" اسمت چیه؟"

:" حمید"

:" همین؟!"

:" همین چی؟"

:" خب حمید چی؟!"

:"اسم خودت چیه؟"

:"روبتا"

خندید و سری تکان داد:" فامیلی منم تیلر"

:" این که فامیلی خارجیه"

:" مثل اسم تو"

:" خیله خب اسمم فرزانه است"

:" خیله خب فامیلی منم حمیدی"

:"واقعا؟؟!!"

:"اسم تو هم واقعا فرزانه است؟؟!"

:" اصلا ولش کن نمی خواد فامیلیتون بگی."

:"اره فکر خوبیه. چون تو اطلاعاتت از من بیشتره. تو هم اسم منو می دونی و هم می دونی عاشق نوشتن و خوندنم ولی من چی؟؟ هیچی ازت نمیدونم.آه نه یه چیز میدونم."

:" چی؟؟!!!"

:"عاشق خوندنی، خوندنت هم خوبه. خیلی سریع میخونی یعنی به فنون تند خوانی واردی. این هم یعنی درس خونی"

با تعجب نگاهش کرد و سریع نگاهش را از او دزدید و شروع به مکیدن آیس پکش کرد.

بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:" اسمم حسنا است، 18 سالمه. دانشگاه هم قبول شدم، رشته ی پرستاری، نیمه دومی هستم.آره، عاشق کتابم، مخصوصا رمان."

ساکت شد و شروع کرد دوباره با ایس پکش بازی کردن.

:"اسمت قشنگه"

سرش و بالا آورد، لبخند تلخی گوشه ی لبش ظاهر شد و سری به نشانه ی تشکر تکان داد.

همانطوری که داشت نگاهش می کرد پرسید:" میتونم شماره موبایلت و داشته باشم؟"

تعجب کرد ولی انگار گوشه ی ذهنش منتظر این سوال و در خواست بود و می دونست به او چه بگوید.

:"چرا؟"

: "خب... آخه .. اصلا ولش کن"

کتاب را از کنار دستش گرفت جلدش را باز کرد روی صفحه ی اولش نوشت

تقدیم به حسنا خانم عزیز امیدوارم همیشه و همه جا سالم و سلامت باشی حمید ........0912

کتاب را بست و هولش داد به همانجایی که بود.

دخترک بلافاصله جلد را باز کرد و متن  نوشته شده را خواند. برق شادی نه تنها در چشمانش پیدا بود بلکه در همه ی صورتش می درخشید.

:" اشکالی نداره اگر بهتون زنگ بزنم؟"

:" نه فقط اگر جواب ندادم ناراحت نشو"

چهره ی شاد دخترک ناگهان چنان از هم پاشید. از اینکه آنطور شوخی کرده بود پشیمان شده بود.

:" به جای اینکه زود قضاوت کنی و ناراحت بشی بپرس چرا؟ اگر نمی خواستم جواب تلفن و بدم که شماره رو برات نمی نوشتم."

با همون لحن اولیه پرسید:" خب چرا؟"

:"چون احتمالا سر کلاسم. بعد خودم بهت زنگ میزنم. خوبه؟؟؟ فقط بار اول با یه پیامک شمارتو معرفی کن. شماره ی ناشناس  جواب نمیدم"

دخترک با شادی سری تکان داد و شروع به خوردن ذرت مکزیکی اش کرد.

هنوز نمی توانست دلیلی برای کار دخترک پیدا کند. ولی از اینکه هنوز کنار خیابان نایستاده بود خدا را شکر میکرد.

با احتیاط از دخترک پرسید:" چرا کنار خیابون ایستاده بودی؟"

انگار تمام مدت منتظر این سوال بود. با سرعت و بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:" منتظر تاکسی بودم"

:" تاکسی؟؟؟!!!! ولی هزارتا تاکسی از کنارت رد شد هیچ کدوم مسیرشون بهت نمی خورد؟؟!!سواری هم خیلی هاشون حاضر بودن مسیرتو برن"

دخترک سرش و بلند کرد وبا اخم و عصبانیت و در حال نیمه فریاد گفت:" چیه فکر میکنی من از اون دخترام؟؟!!!! نه خیر آقای محترم من از اوناش نیستم" با عصبانیت بلند شد:" بایت این ها هم ممنون." از کیفش دوتا اسکناس ده هزار تومانی بیرون آورد و با عصبانیت روی میز گذاشت و رفت.

وقتی به در رسید مکثی کرد و بر گشت نگاهی به او کرد. منتظر بود تا جلوی رفتنش را بگیرد ولی او همچنان پشت میز نشسته بود و به او نگاه می کرد. نگاه حمید نه عصبانی بود نه متعجب به آرامی نگاهش می کرد و حتی لبخندی هم به او نمی زد تا شاید بتواند او را آرام کند و پشت میز برگرداند.بیشتر عصبانی شد. از در بیرون رفت و اولین تاکسی که رد می شد را سوار شد.

بلند شد بیست هزار تومان را بر داشت و توی کیفش گذاشت. حساب میز را حساب کرد و رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/26ساعت 7:31  توسط سمیه  | 

اعتیاد، وابستگی، دلبستگی ...

تصورش را هم نمیکردم که تا این حد دلم برای فضای مجازی و دوستان این فضا تنگ بشه.

اول که دلم هوای اینترنت را کرده بود با خودم می گفتم ای کاش نوت بوک را فراموش نکرده بودم و از طریق موبایل هرچند با سرعت لاک پشتی اش ولی بازهم اینترنت بود و از هیچی بهتر بود.

ولی باز با خودم فکر کردم که ای بابا مثل اینکه دچار اعتیاد به اینترنت شده ام و بهتره که این دو سه هفته ی سفر اینترنت و وبلاگ وفیس بوک و میل و بی خیال شم

یکی دو روز گذشت

دیدم فیس بوک و میلها اصلا اهمیتی نداشتن نبودشون هم برام داشت عادی میشد

ولی اونی که خیلی دلم براش تنگ شده بود و فراموش نشدنی

خوندن وبلاگ دوستان بود

متن و نوشته های وبلاگهایی که زود یا دیر بهشون سر میزدم بود

دلم هوای داستان های پرواز به فراسو را بدجوری کرده بود می خواستم بدونم حکیم ایتان چطور خان زند و نجات داد.

دلم برای خوندن داستان های کوتاه لالایی برای بزرگسالان  یه ذره شده بود 

می خواستم بدونم یک محمد  توی این مدت چی اتفاقاتی و برای نوشتن انتخاب کرده 

برای خوندن نوشته های طنز و اتفاقات نادری که برای دکتر اتفاق می افته لحظه شماری می کردم و صد البته برای مجموعه ی نظرات هر پست که خوندنش نیاز به سر زدن های مجدد و مجدد داره ایضا.

می خواستم بدونم جناب ارزیاب این بار کدوم قسمت از اعتقادات خواننده هاشونو قلقلک میده.

بدجوری دلم می خواست بدوم  یاشار عزیز برای نوشته های کوتاهش چه سوژه ای را پیدا کرده.

برای خوندن وبلاگهای سه گانه ی جناب قاسم آبادی (کلام شیرین ، قاسم بهمن آبادی ، قاسم ملا  )که پر از مطالب پند آموز و زیباست تنگ شده بود.

دلم یه فنجون ساعت پرتقالی کافه ی هنر و ادبیات را می خواست.

از همه مهم تر دلم بدجوری شور ترمه رو میزد نگران بودم نکنه فریبا خانم آپ کنه و من دیر برسم برای خوندن قسمت بعدی.

می خواستم بدونم مامانی و دختری و خاله خانم که به ترتیب و پشت سر هم مشقاشونو توی  مشق من مینویسند موضوع داستانکهای اینبارشون چیه؟

دلم برای نوشته های پر از احساس و عرفانی و شعر های زیبای انتخابی آیدا جان لک زده بود.

داشتم فکر میکردم آقا مهدی عامری  بالاخره این وبلاگ جدیدشو آپ کرده یا می خواد بزاره تابستون تموم بشه و همون یه آپ را داشته باشه.

برای خوندن روز نوشت های فاطیما جان دلم یه ذره شده بود. اگر چه دیر به دیر بهش سر میزنم. ولی هربار که میرم با نوشتهاش می خندم و اشک میریزم.

مطالب طنز سیاسی اجتماعی اقتصادی فرهنگی .... کشکول هفت شنبه اگرچه آخرین پستشو گذاشته ولی مرور و سر زدن به ارشیو نوشته هاش هنوزم برام زیباست کشکول وزین، آب دوغ خیار هم به زیبایی کشکول قبلیشون لبخندهای تلخ به لب میشونه.

دلم برای سر زدن به مرگ را دوست داشته باش ، دومان، کلبه عشق، بیا تا توتیایم خاک راهت... ، تسبیح آبی زیر محراب کبود تنگ شده بود.

 اگرچه شرمنده ی خیلی از این عزیزا هستم که سرزدنم بهشون روتین و برای همه ی پستاشون نیست

ولی دلم بدجوری توی این مدت براشون تنگ شده بود.

هرچی فکر کردم دیدم بعیده به این دغدغه ها و دلتنگی ها بگن اعتیاد

شاید بشه بهشون گفت وابستگی، علاقه، دلبستگی ولی اعتیاد نه.

به هر حال خوشحالم که بعد از دو سه هفته تونستم بیام و به همه دوباره سر بزنم و متن های زیباتونو بخونم و دوباره از خوندن تک تک کلمات و جمله هاتون لذت ببرم.

برای همه تون آرزوی قلمهایی نویسا ، ذهن هایی پویا، دلهایی پر نشاط و حال و روزی خوش را دارم.

---------------------

بعد نوشت: داشتم به پیوند وبلاگم نگاه میکردم دیدم کلی از وبلاگها که دلم برای خوندنشون تنگ شده بودند نام نبردم

از همه شون عذر خواهی میکنم که اسمهاشون توی نوشته ی بالا نیومده

ولی برای خوندن همه ی نوشته هاشون دلم تنگ شده بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/05ساعت 8:54  توسط سمیه  | 

طرف دعوا

از همون روز اولی که اومد توی بازار و شروع کرد به کار، حاجی این روز و میدید. حالا بعد از ده سال از اومدنش، داره کاری میکنه که حاجی حجره و ول کنه و بره کنج خونه، زانوی چه کنم چه کنم بغل کنه.

احمدپسر بزرگ حاجی، به حاجی میگه: خب آقاجون اگه این روز رو دیده بودید چرا کمکش کردید؟

محمود و محدثه، پسر دیگه ی حاجی و دختر ته تغاریش هم سری تکون دادن بر تایید حرف برادر بزرگتر.

حاجی خندید و نگاهی به حاج خانم کرد، حاج خانم هم نگاهی به بچه ها گفت: مگه میشه آدم ها رو به حکم اینکه احتمال زیاد در آینده شاید  این کار را انجام بده تنبیه کرد یا کمک نکرد. این کار توی دنیا فقط از دست یه نفر بر میاد و اجازه شو داره.

احمد گفت: بله مامان میدونیم. ولی خب آقا جون خیلی بهش کمک کرده بود. اصلا همه ی اعتبارش از آقاجونه. حالا اومده پشت سر آقاجون توی بازار حرف می زنه و زد وبند راه انداخته. خب آقا جون هم یه خورده از اتفاقات و برای بازار بگه.

محدثه که مدتهاست حساب کتاب حاجی دستشه گفت: خب آقاجون از اون قرض های بلا عوض شده تون که بهش دادید بگید. بگید چطور با التماس و عجز و زاری قرض گرفت و بعد هم با نه نه من غریبم بازی درآوردن و نصف کمتر قرض ونپرداخته بقیه وبلاعوض کرد.

حاجی با تغیر به محدثه نگاهی کرد و گفت: اولین و آخرین باریه که این حرف ها رو میشنوم. اگر بقیه اشو نگرفتم، خودم نگرفتم و قرض و بلا عوض کردم برای این نبود که بعد بخوام علیه اش استفاده کنم.

بچه ها سرشونو پایین انداختن، حاجی آهی کشید و لحنش دوباره نرم شد. تقصیر بچه ها نبود همه نگران او بودند: می دونم نگران منید. میدونم همه تون زندگی تون به خاطر من یه جورای بهم ریخته، ولی عزیزای من رسم مردونگی این نیست. حتی توی جنگ و دعوا هم نباید نامردی کرد. حتی اگر طرف مقابلت نامردترین نامردا باشه.

حاجی یه نگاهی به محدثه کرد : عزیزم من که بازاری ده پونزده ساله نیستم. جد اندر جد بازاری بودم. اگر یه الف بچه که تازه دست چپ و راستشو داره یاد میگیره، بتونه من و زمین بزنه واویلاست. ولی زندگی بالا و پایین داره. گاهی بالایی و اون روزا که بالایی باید روزهای پایین اومدن و هم ببینی. شاید الان بازاری ها یه جورایی اعتبار من و چک هامو زیر سوال بردن، چکم دیگه توی بازار خریدار نداره. خب باشه، به جای معاملات کلون که مجبور باشم براش چک بکشم معامله خرد می کنم. به جای هر روز رفتن دم حجره هفته ای یه بار میرم. یه جوری میرم که بازار فکر کنه نیستم و در عین حال بدونه هستم. همیشه وقتی داری از زندگی سواری میگیری بدون یه روزی می رسه که زندگی می خواد ازت سواری بگیره. وقتی آماده  اون روز باشی خودت و آماده می کنی تا زیر بار زندگی خرد نشی.

محمود یه نگاهی به حاجی کرد. از وقتی که یادش میاد ور دست باباش درس گرفته بود. الان خودش برای خودش کسی بود توی بازار ولی خب حسابی توی این مدت از خجالتش در اومده بودند.: آقاجون  اشکالی نداره مثل قدیما بیام وردستتون؟ در حجره رو یه مدتی میبندم و میام مثل قدیما پیش شما توی حجره ی شما.

حاجی که اشک توی چشماش جمع شده بود خوب میدونست که اومدنش برایش چقدر دلگرمیه ولی خب حرف هایی که میشنوه هزار برابر میشه. میشه سپر بلای حاجی .

یه نگاهی بهش کرد و گفت: به شرطی که هرچی من گفتم بدونه چون و چرا چشم باشه.

محمود خندید و گفت: چشم.فقط باید قبلش حسابی توجیهم کنید درست مثل قدیما.

همه خندیدند. همه یاد دعواها و بگو مگو های قدیم حاجی و محمود بعد از برگشتن از بازار افتادند.

حاج خانم یه نگاه به هر چهارتاشون انداخت و آروم اشک هاشو پاک کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/10ساعت 1:35  توسط سمیه  |