از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟
محمد علی بهمنی
حاج روح الامین قصد ساختن مدرسه ای دیگر را دارد. همه اهل محل که منزل یا مغازه یا زمینش برای این ساخت و ساز لازم بود، با کما میل زمین ها را به حاجی فروخته اند. ولیزینت از فروش منزلش امتناع می کند. هرچه بیشتر اصرار می کنند، او بیشتر پافشاری میکند.وقتی علت را جویا میشوند، می گوید علت را فقط به حاجی خواهد گفت.
زینت که در گذشته ای نسبتا دور رقاصه مجالس بزم دربار بوده، بعد از این رودررویی با حاجی گذشته اش دوباره روی دایره ریخته شده است و همه جا از گذشته او حرف به میان می آید. حتی خود حاجی هم می گوید که من را با این زن بد کاره چه کار.
ولی پافشاری زینت بر حرفش باعث می شود تا حاجی مجبور شود به منزل او برود.اولین نگاه حاجی به زینت پاهایش را سست می کند و او را سر جایش می نشاند. حاجی او را خوب به یاد می آورد و زینت نیز ... .
کتاب طوفانی دیگر در راه است اولین رمان آقای سید مهدی شجاعی است.موضوع و سوژه این رمان نیز مانند داستانهای کوتاه ایشان موضوعی اجتماعی دارد ولی برعکس داستانهای کوتاه که گوشه چشمی به سیاست داشت در این رمان موضوع بیشتر جنبه تربیتی، فرهنگی و اجتماعی دارد. این داستان نقدی به چگونگی تربیت خانواده ها به طرز فکر بزرگترها و تاثیر آن بر جوانان است.
جذابیت نوشتاری کتاب به حدی است که اگر وقت اجازه بدهد خواننده به هیچ عنوان از خواندن کتاب خسته نخواهد شد.
آنهایی که با قلم این نویسنده آشنا هستند خوب می دانند که خواننده هنگام خواندن داستانهای ایشان همراه داستان می خندد و همراه آن می گرید.
---------------------------------------------------------
(۱)دکتر شریعتی در کتاب فاطمه فاطمه است می گوید خواستم .....
دف دف زنان بيا به شبستان من برقص
هوهو کنان بچرخ و به ايوان من برقص
چون گردباد پای بکوب و به پای خيز
چرخان ميان بهت بيابان من برقص
دست از ميان باغچه ی من برآور و
نيلوفرانه بر لب ايوان من برقص
گيسو رها کن ای شب پيچيده زير ماه
لختی ای آبشار پريشان من برقص
ای مستی هميشه به مينای من بچرخ
ای تلخی مدام به فنجان من برقص
عريان شو ای جهنم ناب ای گناه محض
آتش بزن به خرمن ايمان من برقص
مرداد آتشين من اسفند دود کن
ارديبهشت وار به آبان من برقص
الوند من نشسته و خاموش تا به چند
برخيز ای غرور فروزان من برقص...
سعید بیابانکی
این چه روزگاری است که " راز آفرینش زن " را در خود تحمل نمی کند؟
این چه عالمی است که دردانه خدا را از خویش می راند؟ "*
سالروز وفات دخت مکرم پیامبر اسلام تسلیت باد.
--------------------------------------------------------------------
*بر گرفته از کتاب "کشتی پهلو گرفته" نوشته سید مهدی شجاعی.
اونایی که اهل کتاب و کتاب خوندن هستند به این ادرس یه سری بزنند.
رمان عادت میکنیم، زندگی ، رفتار و کردار متقابل سه زن از سه نسل متفاوت را با هم نشان می دهد.
مادر بزرگی که خود را شازده قجری می نامد و طبق عادات و رفتار آنها رفتار میکند. مهمانی های مجلل و پر زرق برق، لباسهای گرانقیمت و رفتارهای اشرافی و .... مادری که از پسر خاله اش به عنوان همسر طلاق گرفته است و پس از چند سال زندگی در فرانسه و داشتن دختری به پیش خانواده خود برمیگردد و پس از فوت پدر کار خود را رها کرده و برای تامین خرج و مخارج مادر و دخترش مشاور املاک پدر را دباره باز می کند.دختری 19 ساله که مابین خواسته های ناتمام مادر بزرگ و پرکاری ها و خستگی های مدام مادر و تمایلات و خواسته های خود سرگردان است.
خانم پیرزاد با متنی روان و به هم پیوسته زوایای مختلف زندگی احساسی و اجتماعی زن را در عصر حاضر و در برهه های مختلف سنی اش نشان می دهد. اگرچه داستان حول محور زندگی زنها می چرخد ولی ایشان از حظور و تاثیر مردها بر این زندگی غافل نبوده اند.
پدر مادر، که وقتی مادر از او تعریف می کند تا حد ستایش نیز پیش میرود. پدر دختر که بر خلاف مرد قبلی مردی خوش گذزان و دورو است. و مردی دیگر که مردی تا حدودی ایدال می باشد.
در این رمان و در رمان های دیگر خانم پیرزاد نه مرد و نه زن هیچ کدام، سیاه و یا سفید نیستند. همه آنها در زمانی و در کارهایی خوب و کارآمد هستند و زمانی ضعیف و شکننده می شوند.
خانم پیرزاد به خوبی دنیای زنانه را در رمان های خود تشریح می کند. دنیایی که حتی در مواقعی از دید خود زن نیز پنهان مانده است. این دنیای زنانه در رمان "چراغها را من خاموش میکنم" بسیار زیباتر نشان داده شده است.در این رمان خلعهای ناشی از یکنواخت شدن و عادت کردن به یکدیگر در زندگی گوشزد می شود. ایشان در این رمان به زن نهیب میزنند که اگر از یکنواختی ناراحت هستی تنها خودت می توانی این وضع را تغییر دهی.
در نوشته های ایشان اگرچه محوریت داستان با زن می باشد ولی مطمئنا برای مردها نیز جذابیت خواهد داشت، زیرا آنها را با دنیای ناشناخته زن آشنا می کند. این داستانها به این واقعیت اشاره می کنند که خواسته های بسیار بزرگ زن در دنیای او چقدر می تواند براوردنش برای مرد راحت و بی دردسر باشد. در حالی که رها کردن و ندیدن این خواسته ها می تواند چه عواقب ناگواری داشته باشند.
همه می دانستند که استاد ماکان نه زن داشت و نه با زنی رابطه داشت. این امر هم باعث شده بود تا این تابلو به تابلویی تعجب برانگیز تبدیل شود. من هم که فکر می کردم خیلی درباره استاد و آثارش میدانم از این تابلو هیچ سر در نمی آوردم. خیلی به دنبال آن چشمهای مرموز گشتم ولی هیچ اثری از آنها نبود. از نوکر استاد که سالها با او بود هم هرچه می پرسیدم هیچ نمی گفت. تا یک روز که سالروز فوت استاد بود پیر مرد به من گفت که او امروز در موزه بود. آنقدر عصبانی شده بودم که چرا زودتر به من خبر نداده بود. در دفترچه موزه اسم همه افرادی را که وارد موزه شده بودند را نگاه کردم، تنها زنی که اسم فامیل نداشت فرنگیس بود. با دیدن اسمش مطمئن شده بودم که این زن وجود خارجی دارد.پس باید حتما پیدایش می کردم تا راز این تابلو را کشف کنم.
بعد از آن سال هر سال در سالروز فوت استاد تمام روز دم در موزه می نشستم و منتظر آمدن فرنگیس بودم ولی او نیامد تا 15 سال بعد از فوت استاد در 15 سالروز فوت استاد. آن روز موزه به علت تعمیرات بسته بود ولی او نمی دانست. آن شب تمام راز آن نقاشی مرموز را فهمیدم.....
کتاب چشمهایش حتی به نظر خود بزرگ علوی نیز بهترین کتاب او است.
توصیفات زیبا ، متن روان ، شیوایی قلم و به هم پیوستگی مطالب جذابیت خواندن را چند برابر می کند.
اگرچه بزرگ علوی خود را رمان نویس نمی داند ولی بی شک رمان چشمهایش در برابر رمانهای هم عصر خود جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص می دهد.
وطن یعنی همه آب و هــمه خـــاک
وطن یعنی همه عشق و همه پاک
به گــــــاه شیرخـــواری، گاهــــواره
به دور درد پیــــری عـــــین چـــــاره
وطن یعنی پــدر، مــــادر، نیـــاکــان
به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هــــویت اصـــل،ریشـــه
سرآغــــــاز و سرانجــــام و همیشه
ستیغ و صخره و دریـــــا و هامـــون
ارس، زاینــــــده رود، ارونــد، کارون
وطن یعنی ســرای تـــــرک با پارس
وطن یعنی خلیـــــج تا ابد فـــــارس
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
به تنگستـــان و دشتستــان رسیدن
زمین شستن ز استبــــداد و از کین
به خون گـــــرم در گرمـــابه ی فیـــن
وطن یعنی اذان عشـــــــــق گفتــن
وطن یعنی غبار از عشـــــــق رُفتن
وطن یعنی هدف یعنی شهــــــامت
وطن یعنی شرف یعنی شهــــــادت
وطن یعنی گذشتـــه، حــــال، فردا
تمـــام سهـــم یک مـلـــت ز دنیــــا
وطن یعنی چه آبـــــاد و چـه ویـــران
وطن یعنی همین جا یعنی ایــــــران
وطن یعنی رهایی زآتــــش و خـــون
خروش کـــــاوه و خشـــــم فریــــدون
وطن یعنی زبان حــــال سیـــمـــــرغ
حدیث یــــال زال و بــــال سیمــــــرغ
سپاه جـــان به خوزستـــان کشیدن
شهادت را به جــــان ارزان خریـــــدن
نماز خون به خونـیـن شهـــــر خواندن
مهاجم را ز خــــــرمشـــــهر رانـــــدن
وطن یعنی اذان عشـــــــــق گفتــن
وطن یعنی غبار از عشـــــــق رُفتن
وطن یعنی هدف یعنی شهــــــامت
وطن یعنی شرف یعنی شهــــــادت
وطن یعنی گذشتـــه، حــــال، فردا
تمـــام سهـــم یک مـلـــت ز دنیــــا
وطن یعنی چه آبـــــاد و چـه ویـــران
وطن یعنی همین جا یعنی ایــــــران
علیرضا شجاع پور
بی هیچ زاد و توشه ای به مهمانی کریم آمده ام، نه قلب سلیم و برقراری و نه کارنامه درخشان و آینه واری.
اما زشت تر از این و زشت ترین کار این است که در میهمانی منزل کریم، خوراک و آذوقه با خود ببری.
"و فدت علی الکریم بغیر زاد
من الحسنات و القلب السلیم
و حمل الزاد قبح کل شی
اذا کان الوفود علی الکریم."
این روی یه سنگ قبر نوشته شده بود.
البته اولین بار مولا علی (علیه السلام) این شعر را بر سنگ قبر سلمان فارسی حک کردند.